دوشنبه ۲۸ آبان ۱۳۹۷
آرش ايل بيگي
استخوان های بی پلاک
برادر، به ديدارت آمدم در حالي كه نه نامي داشتي و نه تصويري و نه نشاني از آن جا كه زاده شدي ....

بسم الله الرحمن الرحيم

برادر، به ديدارت آمدم در حالي كه نه نامي داشتي و نه تصويري و نه نشاني از آن جا كه زاده شدي ....

و مي دانم برادر اين ها همه براي اين است كه نه نامت و نه تصوير سيمايت انديشه‌ام را به خود مشغول كند و نه زادگاهت مرا در حصار تعصبات گرفتار كند ... تا برادر چشمهايم و انديشه‌ام و تمام وجودم به پيام تو گوش دهند. بشنوند كه تو چه مي گويي؟ چه مي خواهي؟ دردت چيست؟ رنجت چيست و پيامت چيست؟ اما برادر به ديدارت كه آمدم در همان نگاه اوّل بي اختيار مادرت  به يادم آمد ... او كه مي دانم سالهاست چشم انتظار توست ...

و او كه مي دانم تا كنون بر هر كارواني از «استخوانهاي بي پلاك» شاخه گلي افكنده، به اميد آنكه تو باشي ... و برادر، اشك هاي او بر همه قبرهاي شما نامداران گمنام چكيده است و در هر نسيمي كه از آن صحراي سرخ مي وزد تو را مي جويد و در هر شامگاه خيره به آن عكس كه برايش به يادگار گذاشته‌اي، چشم بر هم مي گذارد ...

اما مي دانم او عاقبت تو را خواهد يافت ....

و من هم  برادر، با تو حرفهاي بسيار دارم

برادر آن روز كه سر ب داغ بر تنت نشست و من آن لبخند را بر لبانت ديدم، دانستم اين شادماني از چيست و دانستم اين مرگ –كه هراس بزرگ همگان است –چرا براي تو اين چنين شيرين است! ...

و برادر، در آن هنگام كه ناگهان بر زمين افتادي و پلاكت را به گوشه‌اي دور پرتاب كردي و جويي از خون از تو تا امتداد زمان (آن زمان كه حقي هست كه پايمال مي شود و باطلي كه جولان مي دهد) جاري شد و تفنگت به كناري افتاد و تو خيره آسمان را نگريستي و من خود را به بالين عروجت رساندم و تو نگاهت را از آسمان به سوي چشمان من چرخاندي

و برادر، در آن چند  لحظه با نگاهت چه بسيار حرف ها گفتي ....

گفتي تنفنگم و دانستم كه آن را به من سپردي

و بايد آن را بر دوشم آويزم و گفتي كوله بارم و دانستم بايد آن را بر پشتم اندازم.

و برادر، چشمانت در حالي كه از شوق رهايي برق مي زد، بسته شد ... و گريختي ... و تو برادر كار خويش را به پايان رساندي ...

و من برادر، پس از تو در زير فشار آن كوله بار مسئوليت سالها پيش آمدم ....

تو كه رفتي برادر، دشمن تفنگش را كنار گذاشت، فهميده بود كه قوت شما نيروي امت ما در تفنگ نيست. پس از تو برادر ايمان ما را نشانه گرفتند و سالهاست كه ما را و ايمانمان  را بمباران مي كنند و سالهاست كه از هر سو عقيده ما را مي كوبند.

و در اين جنگ برادر... ، عدّه‌اي گريختند و خود را در پستوي خودخواهي پنهان كردند و سنگرها را رها كردند و عدّه‌اي غبار غفلت بر دلهايشان نشست. عدّه‌اي از كينه ها سر برداشتند و دوست را به جاي دشمن مي كوبند و عدّه‌اي هيزم بر آتش تفرقه مي گذارند و عدّه‌اي بر بستر زلال خون تو كاخ ها ساختند ...

و برادر، باز، «نمي توانم ها» و «نمي شودها» و باز ناليدن ها و نا اميدي ها و ترس ها و ترديد ها بر ما هجوم آوردند و ما را در بند خويش اسير كردند.

برادر، شما سربازان وفاداري براي امامتان بوديد ...

اما برادر امام ما در ميان انبوه دوستداران و عاشقان و كينه توزان «تنهاست». خواست ها و انتظارهايش را تنها «بزرگ» و «خوب»، «مي نويسم» اما من برادر كوله بارت را هنوز بر پشت دادم ...

و اگر روزي باشم ولي در راه تو نباشم مي دانم كه آن روز «حياتم» به پايان رسيده است و مي دانم  ديگر آن روز اين درختان سبز و نشاط آور هر كدام مرا فرياد دشنامي است و اين آب زلال محبت خويش را از من دريغ خواهد كرد و اين آسمان پهناور در نظرم وسعت خشم خداوند است.

و برادر چگونه مي توانم در كناري بنشينم و از تو شفاعت بخواهم؟ شفاعت بزرگتر از اين كه راه نجات و سعادت را نشانم داده اي ...

و امروز ايمانم را اگر ربوده‌اند، بازش خواهم جست، ناله كه نه، همچون تو فرياد خواهم زد. ثابت خواهم كرد كه «مي توانم» و «مي شود» ....

و ترس هاي و يأس ها و ترديد ها را به بيرون ايمان دور خواهم ريخت. به هيچ چيز دل نخواهم بست و تا «تو» پيش خواهم آمد.

و بدان برادر، امروز خودم را با قلم و انديشه مسلح كرده‌ام و آن تفنگ را كه به من سپردي براي وقتش نگاه داشته‌ام ...

*نام و نام خانوادگي :

پست الکترونيکي :

*مطلب :
۱) نظراتی را که حاوی توهین، هتاکی و افترا باشد را منتشر نخواهد کرد .
۲) از انتشار نظراتی که فاقد محتوا بوده و صرفا انعکاس واکنشهای احساسی باشد جلوگیری خواهد شد .
۳) لطفا جهت بوجود نیامدن مسائل حقوقی از نوشتن نام مسئولین و شخصیت ها تحت هر شرایطی خودداری نمائید .
۴) لطفا از نوشتن نظرات خود به صورت حروف لاتین (فینگلیش) خودداری نمایید .
آخرين عناوين
پربازديدها
پربحث ترین ها